حجِ آگاهانه (8):

درخواست حذف این مطلب
پنجاه و شش) توحید و شرک،دو نظریهء فلسفی صرف نیست،بلکه واقعیتی زنده و زاینده در عمق فطرت انسان،متن زندگی و در قلب درگیری و تضاد و حرکت تاریخ و جنگ طبقاتی مردم است.شرک مذهب است،مذهب حاکم بر تاریخ. مردم!بندگی مردم با تنها عامل مردم،مرگ و ذلت مردم،با سرمایهء حیات و عزت مردم!چگونه؟با مسخ مذهب به وسیلهء مذهب!نفاق بزرگ تاریخ:ابلیس در ردای تقدس الله!توحید در خدمت شرک!مذهب در دست خداوندان زمین،آیات اهریمن!خنّاس! پنجاه و هفت) تثلیث،سه شریک یک شرکت! اولی سر خلق را به بند آورده است و دومی جیبش را خالی کرده و سومی،شریک هردو،در سیمای در گوشش خوانده است که:هر اعتراضی،اعتراض بر مشیّت الهی است،به داده و نداده اش شاکر باش!امر به معروف و نهی از منکر؟آری؛اما اولا شرطش این است که علم و تقوی داشته باشی و ثانیا یقین به تأثیر و حصول نتیجه اش داشته باشی و ثالثا اگر احتمال ضرری باشد،تکلیف ساقط است!!! پنجاه و هشت) اما عمل حسین(ع) را می بینیم که خود در وصیتی که به برادرش محمد حنفیه نوشت،رسما اعلام کرد که برای امر به معروف و نهی از منکر قیام می کند، و دیدیم که ضرر و حتی خطر داشت و ظاهرا نتیجه و اثر نداشت!(می بینید مذهب علیه مذهب، علیه و تشیع علیه تشیع را؟؟؟) پنجاه و نه) بردگی را می کوبی،خواجه،خان می شود و برده را دهقان می کند،فئودالیسم را به انقلاب کبیر می شکنی،خان،سرمایه دار می شود و دهقان را کارگر می کند! شصت) خاندان محمد(ص) کشته و زندانی،قربانی غصب و ظلم و قتل عام و اسارت و خاندان ابوسفیان و عباس،وارث محمد(ص)!علی در برابر،برای ادامهء سنت (ص)پایداری می کند و ان راستین دویست و پنجاه سال با خلافت می جنگند و شهید می شوند و پیروان حق پرست شان،پرچم ولایت را در حکومت ظلم به دوش می کشند و راه سرخ تشیع را در حاکمیت سنت جاهلی و خلافت اشرافی پیش می گیرند و برای نابودی رژیم جور و نظام ظلم، ت و عد را شعار مذهب خویش می گیرند.و پس از هزار سال جهاد و شهادت در راه ت و عد ،ناگهان خلیفه شیعه می شود و سلطنت صفوی وارث ولایت علوی می گردد و دارالخلافه،عالی قاپو.در اروپا رنسانس بر کلیسا پیروز می شود و علم جانشین دین می گردد و مدارس قدیمه(اسکولا)در برابر های جدید،متروک می شوند و دانشمندان، ون را به گوشه های معابد می رانند؛بلعم باعورا از کلیسا به می آید! شصت و یک) تقوی از ریشهء وقی به معنی حفظ است؛نه پرهیز .معنی مثبت دارد و منفی ترجمه کرده اند تا منفی بفهمند و منفی عمل کنند.تقوای ستیز است و نه [فقط] تقوای پرهیز! ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (9):

درخواست حذف این مطلب
شصت و دو) قرآن همه جا را هولناک می نامد و خطرناک،اما در اینجا،ضعیف می خواندش،زیرا اینجا سخن از قتال است و با مجاهدان سخن می گوید.توفیق ،نه به خاطر آن است که قوی است و نه به علت آنکه مردم ضعیف؛بلکه اینها همه زادهء جهل است.فقط باید مردم آگاه شوند.آنچه ان به قوم خویش بخشیدند،سلاح و قدرت نبود،پیام و حکمت و خودآگاهی و نور بود. شصت و سه)خنّاس:هر عاملی که تو را از راه به در می برد و تو را به خود می گیرد،در خود غیب می کند. وسوسه:عاملی که تو را مبتلا می کند به شری یا پوچی ای که نه سودی در بر دارد و نه ارزشی... شصت و چهار) و امروز در نظام سرمایه داری و ماشین،در سلطهء استعمار پنهان و استعمار نو،در توطئهء مسخ کنندهء استعمار فرهنگی،در بیماری استعمار زدگی،تکنیک پیشرفته و مغزشوئی،آن سه طاغوت فاجعه آمیزتر از از همه وقت،دست اندر کار مسخ انسانند. شصت و پنج) خطر بزرگ،برای انسان امروز،انفجار بمب اتمی نیست،استحالهء ماهیت انسان است،انسان زدائی نوع بشر.او دیگر انسان نیست.آزاد است و تنها برای برده شدن تلاش می کند.کنار خانهء ،در صفی طولانی انتظار می کشد تا نوبت غارت شدنش بشود... شصت و شش) استبداد ،تبعیض اجتماعی،بهره کشی وحشیانهء قدیم در غرب،رانده شده است،اما همگی خشن تر از همیشه،به صورت نظام سرمایه داری باز گشته است و در نقاب لیبرالیسم و دموکراسی خود را مخفی کرده است. شصت و هفت) در طول این چهارده قرن،هیچ زمانی نبوده است که بتواند همچون زمان ما،این سورهء شگفت [سورهء ناس] راتفسیر کند.زیرا در طول پانصد قرن سرنوشت آدمی در زمین،هیچگاه همچون قرن ما،خناس،آدمی را قربانی وسوسه های پیدا و پنهان،خودآگاه و ناخودآگاه خویش نکرده است،هیچ گاه شرّ وسواس این چنین،صدورالناس را به تباهی نکشانده است.آری،هرگز،این آ ین آیه های اعجازانگیز و بلیغ وحی،در زمین،این چنین صریح و شدید،تأویل نشده است! شصت و هشت) وجدان مجروح و آگاه روشنفکر راستین امروز،از این فاجعه است که بر خود می لرزد و به فریاد آمده است؛تنها اوست که معنی وسواس را می شناسد و دامنه و عمق فاجعهء وسواس زدگی انسان را حس می کند.او در کنار کشتن حقِ انسان،می نگرد که حقیقتِ انسان کشته می شود. شصت و نه) شگفتا!در سورهء فلق،از سه شرّ سخن می گوید،اما بر یک صفت خدا تکیه می کند:فلق!اما در سورهء ناس،از یک شر سخن می گوید و بر سه صفت خدا تکیه می کند:ربّ،ملک،اله!آن سه شر،فاجعه های بیرونی قدرتهای ضد انسان،که حق او را می کشند،و این یک شر،فاجعهء درونی که حقیقت او را می کشد.وسواس فاجعهء مردم کش است و زهری که این مار سه سر صد چهره بر جان آدمی می ریزد،و مگر نه،ابلیس در هیأت ماری،آدم را فریفت و از بهشت خدا راند؟ هفتاد) تیغ را بر حلقوم اسماعیلِ خویش بنه،تا توان آن را بی که تیغ را از دست جلاد بگیری! هفتاد و یک) اگر ت نباشد،اگر ی نباشد،اگر هدف نباشد،اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گرد خانهء خدا،با چرخیدن بر گرد خانهء بت،مساوی است. ... پایان ...

افکار اقبال لاهوری (1):

درخواست حذف این مطلب
1.ظهور اقبال نشان می دهد که فرهنگ ی و تمدن ی و ایمان ی،استعداد خودش را در ساختن و پرداختن شه ها و شخصیت هائی در سطح جهانی حفظ کرده است. 2. انی که از جهل مردم و از خواب مردم و از تعصبهای تنگ نظرانهء بینش عوام تغذیه می کنند،بزرگترین دشمن شان،دشمنان رویاروی نیستند،دشمن اینها،استعمار نیست،دشمن اینها کفر نیست،بلکه کفر و استعمار،پشتوانهء اینهاست،دشمن اینها مسلمانان بیدار کننده و راستین و درستند.اقبال ها می توانند عوامل ارتجاعی را نابود و مسلمانها را بیدار کنند.روشنفکرهای متجدد مآب فرنگی مآب،کوچکترین تأثیری روی توده های مردم مسلمان ندارند. 3.بی شک جامعهء شیعه،بیش از جامعهء بزرگ ی غیر شیعه،مدیون این مرد است و باید از او ستایش کند،چه،او یک شیعه در جامعهء شیعی نیست که ستایش اش از علی(ع)،وجههء عمومی و حیثیت و پاداش برایش داشته باشد. 4.هنگامیکه یک انسان بزرگ را می شناسیم که در زندگی موفق زیسته است،روح او را در کالبد خویش می دمیم و با او زندگی می کنیم،و این ما را حیاتی دوباره می بخشد. 5.من یک انسان هستم و در این طبیعت و در این جهان بزرگ،باید بدانم که به نام یک موجود انسانی چه کاره هستم؟برای چه آمده ام و برای چه باید زندگی کنم و معنای آفرینش و روح و تدبیری که بر آفرینش تسلط دارد چیست؟ 6.من وابسته به جامعه و امتی به نام امت ی هستم و سرشتم و سرنوشتم و احساس و تربیتم با این امت پیوند دارد و این امت در وضعی است و از عواملی رنج می برد که من نمی توانم در برابرش بی مسئولیت بمانم.نمیدانم بر چه مبنائی احساسم را استوار سازم و به چه چیزی معتقد باشم؟ 7.از طرفی تمام پریشانی هائی را که بشر قرن بیستم و بشر متمدن امروز دارد،من هم دارم و اگرچه من شرقی از این تمدن جدید استفاده ای نمی برم و از مواهبش بی بهره هستم،ولی از همهء فساد ها و رنج ها و بیماری ها و بدبختی هایش برخوردارم و حتی بیشتر از خود اروپائی ها؛در عین حال،درد ها و پریشانی های یک جامعهء عقب مانده را نیز باید احساس کنم.از بیماری های روحی و یأس های فلسفی و تنهائی و از همهء انحطاط ها و انحرافات و فسادهای قرن بیستم و تمدن پیشرفتهء جدید،باید در رنج باشم. 8.من وقتی به اقبال می شم،علی گونه ای را می بینم:انسانی را بر گونهء علی(ع)؛اما بر اندازه های کمّی و کیفی متناسب با استعدادهای بشری قرن بیستم. ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (2):

درخواست حذف این مطلب
9.توحید - به معنای وحدت ذات خدا – انعکاسات و زامات منطقی این جهانی و مادی و انسانی دارد.اعتقاد به توحید در عین حال زیربنای وحدت بشری و همچنین زیربنای وحدت طبقاتی انسانی و نیز به معنای بنای یک وحدت عام در هستی است که در آن،انسان در مسیر طبیعت،تکامل پیدا می کند.این معنای توحید ی است و این نه تنها زیربنای فلسفی و مذهبی است؛بلکه زیربنای فلسفهء تاریخ،جامعه شناسی و انسان شناسی و زندگی شناسی بشری نیز هست. 10.چهار بُعد توحید:جهان بینی،تاریخ،جامعه،انسان. 11. کنونی به ما تحرک نمی دهد،بلکه به ما سکوت و س و قناعت میدهد،به معنای قناعت و صبری که خودمان می گوئیم؛نه به معنائی که گفته است.(که این دو معنا اصلا با هم متناقضند) به معنای ناامیدی از آنچه هست و بدبینی به طبیعت و به زندگی و جامعه و حیات و همهء امید ها را به بعد از مرگ موکول ،به نام متدیّن بودن. . 12.اقبال با مکتب خویش و اساسا با هستی خود نشان می دهد که شه ایکه به آن وابستگی دارد،یعنی ، شه ای است که در عین حال که به دنیا و نیازهای مادی بشر،سخت توجه کرده است،اما باز دلی به آدمی می بخشد که به قول خودش:زیبا ترین حالات زندگی را در شوق ها و در تأمّلهای سپیده دم و صبحگاه می بیند. 13.بزرگترین اعلام اقبال به بشریت این است که:دلی مانند عیسی(ع) داشته باشید، شه ای مانند سقراط و دستی مانند دست قیصر،اما در یک انسان،در یک موجود بشری،بر اساس یک روح و برای رسیدن به یک هدف.مانند خود اقبال.وی هم بیداری زمان خود را در اوج داشت و هم غرب امروز،وی را یک متفکر و فیلسوف معاصر میداند. 14. بزرگترین انتقادی که اومانیسم [مکتب انسان گرائی] و روشنفکران آزاد ش قرون جدید نسبت به مذهب داشته و دارند این است که اعتقاد مذهبی که بر پایهء قاهریت مطلق ارادهء آسمانی یعنی مشیّت الهی و مقهوریت مطلق ارادهء زمین یعنی خواست انسانی استوار است،منطقا انسان را بازیچهءبی اراده و ناتوان دست قوای غیبی نشان می دهد... 15.اما می فرماید:شما را گرامی داشتیم و برّ و بحر و زمین و آسمان را در اختیارتان نهادیم و روح خویش را که اراده و قدرت ابداع و انتخاب و ی و تدبیر و خودآگاهی و استخدام و شیدن و استعدادهای مافوق طبیعی است،در شما دمیدیم تا بدانیم کدامتان نیک کردار ترید. 16.اقبال در سیر عرفانی خویش با قرآن به این اصل،یعنی اص عمل و مسئولیت در انسان رسیده است؛یعنی به آنچه که اومانیست ها یا اگزیستانسیالیست ها و رادیکالیست ها می کوشند تا با نفی مذهب و انکار خدا،بشر را به آن برسانند. 17.وی از آن کهنه پرستانی نیست که که بدون اینکه بشناسند،با هر چه نو است،دشمنی می ورزند.نیز مثل آنهائی نیست که بدون داشتن جرأت انتقاد،مقلّد غرب می شوند؛بلکه او از طرفی علم را استخدام می کند و از طرف دیگر،عدم کفایت و نقصان علم را برای تکافوی همهء نیازهای معنوی و همهء مقتضیات تکامل بشری احساس می کند و برای تکمیلش راه حل دارد. ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (3):

درخواست حذف این مطلب
18.اقبال با توجه به نوع جهان بینی اش،خود را بر انگارهء علی(ع) ساخته است:یعنی انسانی با دل شرق و با دِماغ غرب.مردی که هم درست و عمیق می شد و هم زیبا و پرشکوه عشق می ورزد.مردی که هم با درد های روح آشناست و هم با رنج های زندگی. ی که هم خدا را می شناسد و هم خلق خدا را. 19.هم چنین به عنوان شمند پی برده است که چشم خشک علم(به تعبیر فرانسیس بیکن)چشمی نیست که همهء حقیقت را در عالم بیابد.هم چنین احساس می کند که یک دل شیدای عاشق تنها با ریاضت و تصفیهء باطن و تزکیهء نفس به جائی نمی رسد،زیرا انسان وابسته به جامعه و وابسته به زندگی و ماده است و نمیتواند به تنهائی خودش را در ببرد. 20.وقتی می گوئیم اقبال مصلح است یا متفکران بزرگ بعد از سید جمال به عنوان مصلحان قرن اخیر در دنیا معرفی شدند،به این عنوان نیست که آنها طرفدار تکامل تدریجی و اصلاح ظاهری جامعه بودند،نه!بلکه به یک معنی طرفدار انقلاب عمیق و ریشه دار بودند،انقلاب در شیدن،در نگاه ،در احساس ،انقلاب ایدئولوژیک،انقلاب فرهنگی. 21.چگونه امکان دارد که انسان در محیطی زندگی کند و از آن محیط اثر نپذیرد؟ 22.محیط،فرد را می سازد،همچنانکه فرد نیز بر محیط می تواند اثرگذار باشد [اگر چنین امکانی برای فرد در جامعه نبود،مسئلهء مسئولیت معنی نداشت] و این اثرگذاری به میزان قدرت اراده و خودآگاهی پیشرفته و تجهیز علمی و تکنیکی فرد بستگی دارد. 23.من در این مسئله،یعنی اص و تقدم فرد بر جامعه یا جامعه بر فرد،نظر ویژه ای دارم:فرد و جامعه دائما در حال ساختن و پرداختن یکدیگرند،اما آنچه من در این زمینه شیده ام،این است که در اینجا عامل سومی هست که فراموش شده است و آن عامل،رشد و تکامل فرد است.اولا باید پرسید که در کدام مرحلهء رشد فرهنگی و مدنی جامعه؟و نیز کدام فرد؟ثانیا تنها در یک مبارزهء اجتماعی است که انسان،رشد طبیعی و راستین می یابد.در انزوا،فیلسوف،شاعر،پارسا،عابد می توان ساخت اما مسلمان مسئول، نمی توان ساخت. 24.در یک جامعهء فاسد نیز،فرد صالح می تواند وجود داشته باشد یعنی می تواند ساخته شود و مسئولیت فردی از همین جا پدید می آید ولی با این قید:مسئولیت فرد،دادن خودآگاهی به خلق است و مبارزه با همهء عوامل انحرافی و بیمار کننده و ضد ترقی و سلامت و حقیقت.(امر به معروف و نهی از منکر حقیقی بدین معنی است نه به آن معنی خنک و نفرت انگیز رایج). 25.امر به معروف و نهی از منکر یعنی رس فرد در سرنوشت جامعهء خویش و مکتب اعتقادی که به آن معتقد است،یعنی همان مسئولیت روشنفکر،مسئولیت یک انسانِ مسلکی،یک انسان معتقد به ایدئولوژی،یک فرد حزبی وابسته به زمان و به انسانیت امروز. 26.کلمهء رنسانس (نوزائی) به معنای واقعی کلمه برای این نهضت خیلی پر معنی تر است و با توجه به روح و معنائی که ان و پیروان نهضت ی از آن احساس می کرده اند،این لغت مناسب تر است تا رنسانس برای آن نهضت ضد قرون وسطائی.زیرا ما معتقدیم و تاریخ هم به روشنی نشان می دهد که اگر جامعهء ما تجدید تولدی د،مانند تولد درخشان نخستین،حیاتی بارور و نیرومند و مترقی خواهد یافت. ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (4):

درخواست حذف این مطلب
27.با تولد اکرم(ص)،آتشکدهء آتش های دروغین خاموش شد:چون اینها آتش اهورامزدا نبودند،آتش اهورامزدا یکی است،اما این آتش ها سه تا بودند:آتش گشتاسب در آذربایجان مال اشراف و شاهزادگان،آتش برزین مهر متعلق به دهقانان و آتش پارس در است متعلق به ون زرتشتی:آتش زور و آتش پول و آتش تخدیر افکار مردم به نام دین. 28.این موضوع،کیفیت نگاه و مأموریت را به این جهان و در این جامعه بیان می کند. 29.حقیقت را باید آنچنان که هست،شناخت؛نه آنچنانکه می پسندند.جهاد را نباید به دفاع توجیه کرد.دفاع،احکامی دارد و جهاد،احکام دیگری. جنگ حق و باطل از آدم تا انتهای تاریخ(آ ا مان)است.معنای ،همزیستی مسالمت آمیز و سازشکارانه میان طبقات و افکار و عقاید و مذاهب نیست. 30.جوامع عقب مانده،بیشتر از جامعه های پیشرفته،لو پرست هستند.در جامعهء ما ن قدیمی بیشتر از ن متجدد، و ن عامی بیشتر از ن تحصیلکرده یا روشنفکر،جواهر باز هستند. 31.زن متجدد،درست مثل زن متقدم است.هر دو پوچ و هر دو در برابر تیپ زن کمال یافته و با فضیلت،عقده دار حقارت.هر دو برای جبران کمبود ارزش های انسانی شخص و شخصیت خویش،به دنبال استخدام وسایل و استعمال مظاهر جلب کننده و جبران کننده و در جای خالی کرامت و ارزش و زیبائی و سرمایهء شهء روح.هر دو تیپ از یک نوع کمبودهائی رنج می برند و رنجشان ناشی از تضادی است که میان دو حیثیت یا وجود انسانی بالذّات شان و وجود یا حیثیت اجتماعی بالغیر شان ایجاد شده است:وجود ذاتی شان پوچی مطلق و حیثیت اجتماعی شان تنها به سبب پدر یا شوهر و این دو نیز به سبب پول است. 32.زن متجدد ما درست همان زن اُمُّل پولدار سابق است که فقط تیپش عوض شده است.و گرنه سطح شه و نوع بینش و عمق احساس و درجهء خودآگاهی و رشد معنوی و مسئولیت اجتماعی و روشن بینی اعتقادی و وسعت جهان بینی و تکامل ارزش های اخلاقی او در هر دو تیپش یکی است.گرچه از بسیاری قید های متعصبانهء قدیم رها شده است؛اما یکی انگاشتن رهائی و ،اشتباه دیگری است:رهائی یک مسئلهء عدمی است،جنبهء منفی صرف است.در حالیکه یک مسئلهء وجودی است.رهائی یک وضع است و یک خصلت،یک درجهء تکاملی انسانی که با رنج و آگاهی و رشد ب می شود.فرق است میان ی که از زندان خلاص می شود در حالیکه دشمن است،با یک انسان تکامل یافته و خودآگاه که ممکن است زندانی شده باشد. ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (5):

درخواست حذف این مطلب
33.زن متجدد،ازقید های منحط سنتی رها شده است،اما در عین حال،یک سلسله ضعف های اخلاقی را ب کرده است که در تیپ سنتی اش از آنها مبرّا بود. 34.اما برای یک زن روشنفکر،رها شدن از این قید ها،یک موفقیت و کمال محسوب می شود و قابل ستایش است.زیرا وی در رهائی از این قید ها، را به دست آورده است.در حالیکه زن متجدد در رهائی از این قید ها،از انحطاط به فساد و انحراف افتاده است و این یک سقوط بیشتر است.زن روشنفکر در این رهائی از قید به مسئولیت رسیده است و زن متجدد،یک لاابالی بی قید و بی مسئولیت است. 35.این دو زن هیچ و پوچ،یکی سنتی و دیگری مدرن،هر دو در برابر زن روشنفکر احساس حقارت می کنند و چون ارزشهای وجودی او را فاقدند،میکوشند تا از طریق نمودهای یا مالی و تجمل پرستی های مبالغه آمیز،بی نمودی های خویش را در برابر زن روشنفکر،جبران نمایند. 36.استعمار مثل گربه،راحت و بی سروصدا وارد افریقا شد، ی نفهمید کی و از کجا وارد شد.وقتی فهمیدند که دیدند صحبت از این است که آیا برای حکومت بر کشور افریقائی،خودِ افریقائی ها هم حق رأی دارند یا نه؟!به قول یکی از دانشمندان شان:وقتی اروپائی ها آمدند،ما زمین داشتیم و آنها انجیل؛اما حالا آنها زمین دارند و ما انجیل! 37.چرا استعمار حاضر است که افریقائی های بربر و عرب را که همواره نژادشان را تحقیر می کند و آنها را موش صحرائی می نامد،فرانسوی بنامد؟و دلش می خواهد او را در ملیت خودش محو کند،جزء نژاد برتر و آقا تلقی اش نماید،اما او خود را مسلمان احساس نکند؟برای اینکه اگر این بابا خودش را مسلمان احساس کرد،یک مرتبه خودش را متصل به هزار و سیصد سال تاریخ و شه و تمدن و فرهنگ و هنر و نبوغ و حماسه می یابد و نمی شود بر او سوار شد.باید خلع فرهنگ شود و یک فُکُلی متجددی بشود که آرزویش شبیه شدن به فرنگی است. 38.نهضت بیداری شمال افریقا از روزی شروع می شود که محمد عبده از مصر آمد به مغرب(تونس و مراکش و الجزایر)،علمای شمال افریقا را جمع کرد.علمائی که رفته بودند توی پوست شه ها و دانش های متحجری که حرکت ندارند و احساس مسئولیتی ایجاد نمی کنند و به آنها گفت که فعلا رشته های علوم قدیمه را رها کنید و فقط و فقط به تفسیر آگاهانهء قرآن و شناساندن قرآن به مردم مشغول شوید. 39. ی می تواند ارزش انقل و اجتماعی این تغییر بینش و روشنفکری مذهبی را درست دریابد که وضع فکری حوزه های علوم قدیمه را بشناسد،نقشه های فرهنگی استعمار را به خصوص در قرن نوزدهم بشناسد و نیز اثر انقلاب فکری و فرهنگی را در انقلاب و بیداری اجتماعی،مثلا در رنسانس و پروتستانیسم اروپای قرون وسطائی بشناسد.این فریادی بود که سید جمال الدین اسدآبادی بلند کرد. ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (6):

درخواست حذف این مطلب
40.فرهنگ ی تنها یک فرهنگ روحی و اخلاقی و متافیزیک مذهبی مانند بودائی و ...نیست؛بلکه یک فرهنگ اجتماعی و و مسئولیت زا نیز هست. 41.ساختمان کمپانی تنباکو را که در تهران میسازند،نگاه کنید!این همه برج و بارو و آن دیوارهائیکه ده متر عرض دارد چرا؟تنباکو که این جور برج و بارو لازم ندارد،این یک پایگاه و نظامی است.میرزا احساس مسئولیت کرد،اعلام کرد...[ دین و دنیا در قابل تفکیک نیست]. 42.در تنباکو،هیچ نجنگید،نه کاری کرد،فقط و فقط مصرف ن د،فقط مقاومت منفی دسته جمعی د که اولین درخت استعماری را که به صورت صریح و روشن در اینجا غرس د و میخواست ریشه بدواند ریشه کن کرد. 43.بعد از این نهضت تحریم تنباکو و مقاومت منفی علیه کمپانی رژی بود که گ نهضت منفی علیه انگلیس و تحریم استعمال منسوجات و کالاهای انگلیسی را در سراسر هند اعلام می کند و می بینیم که با دست خالی،امپراطوری کبیر را خلع ید می کند و دستش را قطع می سازد و انگلستان در اوج قدرتش آن قارهء زر خیز را از دست می دهد. 44.خطرناک ترین و در ضمن،ناشناخته ترین و پنهانی ترین قیافهء استعمار غربی،امپریالیسم فرهنگی و فکری اوست که اول فکر و تعصب و شه را از بین می برد،طرز برداشت ما را از دین تغییر می دهد و جادهء نفوذ و زمینهء استقرار خودش را در اذهان و در متن جامعهء غیر اروپائی می کوبد و صاف می کند و هجوم اقتصادی و نظامی را به دنبال می آورد.اگر امپریالیسم فرهنگی وجود نداشت،راه نفوذ،باز نمی شد. 45.همهء انی که به عنوان ان انقل قرن بیستم وابسته به جامعهء ملت های مغضوب در زمین شناخته شده اند،این اصل را شعار خود ساخته اند:اصل طرد ارزشها و قالب های فرهنگی غرب و بازگشت به اص ها و ارزش های فرهنگی خویش. 46.در صدر همهء نهضت هائی که در برابر هجوم فرهنگی و حتی و اقتصادی استعمار غربی ع العمل ایجاد کرد و به پای خیزی و رستاخیز به وجود آورد،چهره های علمای مترقی و شجاع و آگاه ی را می بینید و در عوض،در زیر پای هیچ کدام از قراردادهای استعماری،امضای یک عالم ی[ نجف رفته] وجود ندارد. 47.در ،مانند یت، ت یک سازمان اداری متشکل ندارد که بتوان در باره اش یک قضاوت عمومی کرد. 48.این ان و متفکران ی بودند که بیش از همه خودشان و هم چنین با زبان معنوی و مذهبی خودشان که با تودهءمردم و نسل خودشان(بر خلاف روشنفکران فرنگی مآب امروز)تفاهم و تبادل فکری داشتند،اعلام خطر د که اروپا نیامده که فقط و فقط غارت مس و طاس و نفت و پنبه و کتان کند و منابع زیرزمینی و معادن گرانبها را به یغما ببرد؛بلکه در عین حال همهء منابع ثروت انسانی و سرمایهء فرهنگی و فضائل اخلاقی و ریشه های سنتی و مذهب و معنی و شخصیت و تاریخ و هر چه موجودیت ملی ما را می سازد نیز غارت می کند و به لجن می کشد. ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (7):

درخواست حذف این مطلب
49.دامنهء مبارزهء ضد استعماری و بینش ضد غربی در جامعه های ی،در مکتب های مترقی مصلحان آگاه و بیدار ی وسیع است.بر یک جهان بینی باز و مترقی استوار است.بر یک بینش ایدئولوژیک بشری مبتنی است؛نه بر یک تمایل ناسیونالیستی و محدود. 50.افسوس که ما از همین رساله های عملیه پا فراتر نمی گذاریم و مهارت ما،پامال شخصیت های متفکرمان است.شاهد قضیه اینکه در این صد سال، در هیچ کدام از محافل یا حوزه های دینی،نامی از سید جمال نبرده ایم.متجددین غیرمذهبی هم که فقط از همان ترجمه های فرنگی و افکار وارداتی اروپا،قدمی فراتر نمی گذارند و قدرت تشخیص و شناخت مستقلی ندارند. 51.موضوع یک کِشته [مونوکولتور]یک مملکت،از خصوصیات عمل استعماری است و این کار به همان اندازه که برای رژیم استعماری،سود بیشتری دارد،برای مردم آن کشور،زیان آور است و مشکلات و مصائب [و وابستگی] اقتصادی و اجتماعی و حتما متعدد پیش می آورد. 52.بسیار اتفاق افتاده است که من نظریه ای را مطرح کرده ام که جزء مبانی اصلی روشنفکری است؛اما برخی نخوانده و نشنیده و نفهمیده،با آن مخالفت کرده اند تنها به این دلیل که شنیده من دارای گرایش مذهبی هستم.اغلب کتابهای مرا از پشت جلدش رد کرده اند!اینها همان افرادی هستند که چون شنیده اند که روشنفکران اروپائی،مذهبی نیستند،خیال کرده اند که هر با مذهب مخالفت کند،یک روشنفکر اروپائی می شود! 53.تاریخ جامعهء من به عنوان فردی متعلق به این جامعه،نسبت به تاریخ جامعهء اروپائی مسیری مع دارد!او از قرون وسطا به عصر طلائی تمدن و فرهنگ و عقل و علم رسیده و ما از عصر طلائی خویش به اعماق ظلمانی و مرگبار و مختنق قرون وسطائی. 54.من به قرن جامعهء خودم کار دارم.منِ روشنفکر نباید فراموش کنم که نه در آلمان قرن نوزدهم هستم و نه فرانسهء قرن بیستم و نه ایتالیلی قرن 15 و 16،من در مشهد و تهران و اصفهان و تبریز و قم و خوزستان زندگی می کنم.این واقعیت است.رئالیست بودن یعنی همین.یعنی قضاوتهای اجتماعی را،نه از روی آثار روشنفکران جهان،بلکه از میان تودهء مردم بیرون کشیدن،نه متن کتاب،که متن مردم را خواندن،به من چه مربوط که قرن،قرن غیر مذهبی است؟مهم این است که جامعهء من یک جامعهء مذهبی است.من چه مذهبی باشم و چه نباشم،(به عنوان یک بینش فلسفی فردی)اگر روشنفکرم باید به این واقعیت عینی اجتماعی و جامعه شناسی معترف باشم.بیشتر روشنفکران ما عقیدهء شخصی شان را با واقعیت اجتماعی خلط می کنند.چون خودشان مخالف مذهبند،در کار اجتماعی و شان نیز جامعه را مخالف مذهب تلقی می کنند. ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (8):

درخواست حذف این مطلب
55.اگر من روشنفکر بتوانم منابع سرشار و عظیم فرهنگی جامعه ام را است اج کنم و چشم مردمم را به تاریخ پرحماسه و حرکت مکتب پر از و شعور زندگی بگشایم،رس خویش را به عنوان یک روشنفکر آگاه انجام داده ام.روشنفکر جز این رس ی ندارد که بر اساس فرهنگ و شخصیت معنوی و ملی یک جامعه،بدان خودآگاهی ملی یا طبقاتی بدهد. ی ،کار خود مردم است. 56.مبارزهء روشنفکران علیه مذهب در جامعه های ی،بزرگترین خدمت را به عمّال جنایت و ارتجاع و دشمنان فریبندهء مردم کرده است،زیرا با مخالفت اینان تودهء مردم مذهبی،دست از دین بر نمیدارند ولی انی که خود را پاسدار دین و وضع خود را منطبق با دین معرفی می کنند،زیر پایشان محکم تر می شود و در حمله به نهضت روشنفکری و عد خواهی و ،قوی دست تر می شوند! 57.فریادی که سیدجمال برآورد،ترجمهء آ ین موج فکری خارجی نبود؛بلکه یکی از انعکاسات همان فریادهائی است که در حرا،در مکه،در مدینه،در احد،در قادسیه،بیت المقدس،در تنگه الطارق،در جنگهای صلیبی می پیچد.همان صدای حیات بخش دعوت به جهاد و عزت و قدرت است که در گوش تاریخ پر از حماسه ،طنین افکن است. 58.فرهنگ ی یک فرهنگ رهبانی درونی گسسته از جامعه نیست.فرهنگ جهاد است.پایه اش بر مسئولیت جمعی و عزت و حکومت و ی است.و در آن،آ ت،انعکاس زندگی این جهان و دنبالهء منطقی و علت و معلولی آن است.فرق است میان دینی که ان و شخصیت هایش در میدانهای جنگ یا گوشه های زندان جان داده اند،با دینی که قدیسینش در دیر ها و شکاف کوه ها پوسیده اند. 59.جهان بینی و تلقی فلسفی او از جهان و از انسان به عنوان یک متفکر مسلمان برای ما -که فلسفهء ی را با دو وجههء عرفانی و صوفیانهء قدیمش می شناسیم و یا در قالب های فکری حکمت قدیم بوعلی و ابن رشد و غزالی و ملاصدرایش،و یا در چارچوب های کلیشه وار سنتی اش- بسیار ارجمند و آشنائی با آن بسیار فوری و حیاتی است. 60.برای آن روشنفکران و این مؤ منان،هر دو عبارت است از همان چیزی که در رساله ها و محراب ها واگو می کنند و این دو فرقشان فقط در این است که یکی بدان معتقد است و دیگری به آن کافر.اما آنان که مقیّدند که تا مکتبی را درست نشناسند،در باره اش قضاوت نکنند،معتقدند که باید را بشناسند. 61. شناسی از طریق علمی و دقیق به وسیلهء متفکر بزرگ و آشنا و نو ش و پر مایه ای چون محمد اقبال،یک ضرورت چند جانبهء معنوی و اجتماعی و علمی و تاریخی و است.یک خودشناسی است،زیرا ما دارای هر فلسفه ای که باشیم،به هر حال در این مکتب و در این تاریخ،زاده شده ایم و رشد یافته ایم. 62.جامعهء خواب آلود و متحجر ی ما اکنون بیش از همه چیز به مصلحان معترض(پروتست) ی نیازمند است.مصلحان معترضی که خود با دقیقا آشنا باشند و نیز با اجتماع و با دردها و نیازهای زمان،و بدانند که بر روی چه اصولی باید تکیه کنند،علیه چه پایگاه ها و انحرافهائی باید به اعتراض بپردازند. 63.در یک جامعهء عقب افتاده یا استعمار زده،ضد استعمار بودن،تنها معرف یک گرایش نیست،بلکه نشان دهندهء شخصیت انسانی و درجهء آگاهی و شعور انسانی و صداقت اخلاقی و تقوای روحی و حقیقت مکتب یا مذهب یک فرد است. ادامه دارد......

خودسازی مسئولانه (5):

درخواست حذف این مطلب
شیوهء پرورش هماهنگ سه بعد عرفان و عد و ،با انجام مداوم و همزمان سه مؤلفهء عبادت،کار و نیز مبارزهء اجتماعی متبلور و تقویت می شود. عبادت مسئله ای است وجودی به معنای خودسازی.عبادت اتصال وجودی مستمر میان انسان و خداوند.عبادت برای جلوگیری از مسخ وجودی انسان مخصوصا در دورانی که سرمایه داری و ...انسانها را به مسخ کشیده اند.وجود ذاتی و حقیقی انسان که زیر رنگها و اعراض محیط پنهان گشته است،بوسیلهء عبادت می تواند از این اعراض و رنگها رهائی یابد. کار به عنوان ورزشی در خودسازی.کار یعنی نفی طبیعت به وسیلهء انسان.انسان با کار خویش،جامعه را تغییر می دهد و در همان حال که می سازد،خودش نیز ساخته می شود.کار یعنی تجلی تحقق عینی اراده و خواست و ارزشهای ویژهء انسان.کار،ایدئولوژی را از حافظه و از ذهن به عمق وجود و فطرت انسان فرو می برد و با سرشت او می آمیزد و عجین می کند و بدین شکل است که یک ایدئولوژی تبدیل به یک ایمان می شود و یک روشنفکر تبدیل به یک انسان مؤمن.مؤمن با همهء عمق و پهنا و سرمایه ای که در این کلمه وجود دارد. از ایمان،به عمل راه برده می شود و از عمل نیز به ایمان راه برده می شود. بیماری علمی و فلسفی به این معناست که روشنفکرانی که برای نجات توده های محروم بسیج شده اند،اصول بدیهی انسانی را موکول به نظریات مبهم و ناپایدار فلسفی یا علمی کنند:مقدس ترین آرمانهای انسانی را به فرضیات فلان فیلسوف وابسته کرده اند که ساختهء قرن خویش است.فرضیاتی که با گذر زمان تغییر می کند؛در حالیکه آرمانهای مقدس انسانی که در طول تاریخ،حرکت ایجاد کرده است،فراتر از اینگونه فرضیات(محدود به یک عصر خاص) است. مثلا سوسیالیسم به معنای این است که سرنوشت تولید و مصرف یک جامعه در اختیار هوا و هوس یک عدهء قلیل قرار نگیرد،گرفتار فرضیاتی شود که می خواهند سوسیالیسم را با رها ارزش های اخلاقی و خداپرستانه و... اجراء کنند. بودن،صفتی است که مختص انسان است،در مقابل اجتماعی بودن،که صفت موجوداتی مانند زنبور عسل نیز می باشد. مقصود از بودن،بینش و گرایشی است که فرد را به سرنوشت جامعه ای که در آن زندگی می کند،پیوند می دهد و این پیوند،تجلی گاه اراده و آگاهی و انتخاب انسان به حساب می آید. انسان غیر انسانی است که عالی ترین تجلی استعداد نوعی خویش و خودآگاهی اش را باطل گذاشته است. سیاست زدائی یکی از شگرد هائی است که امروز استعمار گران و در قدیم،حکومت ها برای جلوگیری از مخالفت های مردمی به کار می برده اند. در دوران بنی امیه،جنگ ها بر اساس عد و ...بود؛اما در دوران بنی عباس،جنگها فرقه ای و کلامی و ذهنی و فلسفی و ...بود. ادامه دارد...

خودسازی مسئولانه (6):

درخواست حذف این مطلب
امروزه سرمایه داری و استعمار،از طریق ساختن ایدئولوژی های رنگارنگ،تشدید خصومت های فرقه ای و قبیله ای،نژادی و شیوع فساد و توسعهء حماقت های ورزشی،مصرف پرستی،ایجاد گرفتاری های حقیر در زندگی خانوادگی و اقتصاد فردی،خلق هنرهای بیمارگونه،فلسفه های پوچ،تأتر ها سینماها کاباره ها رادیو تلویزیون،موسیقی های ،تجمل پرستی ها مدسازی ها های و هزاران چشم بندی دیگر و صدها شعبده بازی و جنگهای زرگری دیگر،بدان هدف می رسد؛همان چیزهائی که حتی صمیمی ترین و آگاه ترین روشنفکران ما را نیز سرگرم می سازد. روشنفکران ما شعار تفکیک دین از سیاست را که مربوط به شرایط دوران بعد از رنسانس بود،بدون در نظر گرفتن شرایط بسیار متفاوت جامعهء خودمان با دوران بعد از رنسانس،در جامعه مطرح د. صفویه،مردم را به بهانهء غیبت زمان(عج) اساسا از پرداختن به کار و اجتماعی معاف ساخت.رژیم اموی و عباسی هم با تکیه بر جبر الهی و فرضیهء انحرافی رجاء و شیوع شهء قضا و قدری و تقدیس و تجلیل دروغین از مقام علم و قضاء ت انجام داده بودند. مبارزهء اجتماعی،بزرگترین عامل خودآگاهی روشنفکر به شمار می آید. دو مایهء سازندهء روح: فرهنگ – ایمان. فرهنگ ما با روحیهء تغزل،زبونی را پدید می آورد و فرهنگمان،عامل تخدیر مردم(به جای حرکت و )است. اروپای قرون وسطی که مستعمرهء فرهنگی شرق ی بود،پس از تغذیه از فرهنگ ی و شناخت تمدن ما،آموخت که چگونه در برابر شرق ی بایستد و به دوران کهن خویش بازگردد. ما نیز با شناخت درست غرب می توانیم آگاهانه و مسئولانه به خویش بازگردیم: با شناخت تاریخ غرب و البته بیشتر با تکیه بر تحول اجتماعی و سیر تمدن اروپا؛شناخت سیر حرکت تفکر غرب با تأکید بر عصر رنسانس تا زمان حاضر،شناخت رنسانس با تکیه بر ریشه های اقتصادی،شناخت پروتستانیسم،شناخت ستونهای اصلی خیمهء فکری و فرهنگی غرب؛شناخت جریانات اجتماعی و متفکران و اجتماعی غرب. زیبائی هنگامی تحقق خارجی پیدا می کند که فرم مناسب خود را بگیرد. بزرگترین بُعد حج، توده هاست و در هم آمیختگی نژادها و برداشتن مرزها... تنهایی متعالی،ناشی از رشد روح انسان و بالاتر رفتن آن از سطح رابطه های عادی روزمره است.بزرگترین عامل این نوع تنهایی،خودآگاهی است. تنهایی مطلق یا تحمیلی و که در این نوع تنهایی،برای آنکه انسان را به سقوط برسانند،وی را به تنهایی مطلق می رسانند. درونگراها چون نوعی تغذیهء درونی دارند و نیز مذهبی ها بیشتر می توانند در مقابل این نوع تنهایی مقاومت کنند. ادامه دارد...

خودسازی مسئولانه (7):

درخواست حذف این مطلب
سلام های ،توانائی عجیبی در پر خلأ و در نفی تنهائی مطلق دارند: سلام به این معناست که ی را که غایب است،احضار می کنید. (السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته):سلام بر نبی یعنی اینکه منشأ ایدئولوژی را احضار . (السلام علینا):سلام بر خودمان یعنی به گروه اعتقادی خودم. (و علی عبادالله الصالحین):سلام سوم به ان دیگری با ایدئولوژی های دیگر،اما با احساسات راست و پاک و تغییر دهندهء محیط. (السلام علیکم و رحمة الله و برکاته):در چهارمین سلام،یک رابطهء وجودی با عالم پیدا می کنیم.نیروها و آگاهی ها و دست اندرکارهائی که در راه حقیقت کلی عالم به طرف خداوند حرکت می کنند. موضوع بازگشت حرّ ابن یزید ریاحی،عالی ترین ، دشوارترین،سنگین ترین و در عین حال دردناک ترین انتخاب بین حقیقت و باطل،آنهم نه در جدلهای فلسفی،علمی،کلامی،فقهی و فرقه ای،بلکه در جدال میان راستی و فریب دین،داد و بیداد سیاست،برابری و تبعیض مردم و و اسارت انسان،انسانی در انتخاب فاجعه یا فلاح،یعنی انتخاب چگونه بودن خویش،آنهم به چه قیمت؟به قیمت بودن یا نبودن خویش. از اینجا معلوم می شود که مسئلهء زمان و انتخاب زمان تا چه حد معنا و ارزش دارد.عمل حرّ،قدرت و ظرفیت آن را دارد که تمامی ابعاد وجود انسانی را حکایت کند. این داستان از واقعیت های انسانی سخن می گوید و باید با انسانهای واقعی بیان شود،باید چهره ای بشری داشته باشد و به ناچار،سبکی رئالیستی. مردم عوام، ان را بیشتر به عنوان عناصری ملکوتی،لاهوتی،ماوراءالطبیعی و آسمانی می پندارند؛در حالیکه فلسفهء اساسی این داستان،در آموزندگی آن است.باید قهرمان داستان،انسانی چون سایر انسانها باشد؛آنهم با کوله باری از ننگ و گناه. نمی توان با سربندی امور خیریّه،از صحنهء جهاد و شهادت و ... غیبت کرد. آدمی با تولد،وجود می یابد و با انتخاب،ماهیت پیدا می کند. هشتاد و نه) وضعی که انسان در آن قرار می گیرد،به وی معنا و جوهر و حقیقت خاص می بخشد و در این هنگام است که من پدید می آید و خلقت انسان،تمام می شود. اختیار و حق انتخاب( و در نتیجه،احساس مسئولیت)رنج بزرگ و هراس انگیز انسان است. ولایت را نق ساخته اند تا زشتی روی و پستی روح خودشان را در پس آن پنهان دارند. قبول تمامی عقاید و اعمال،منوط به درستی راه و ی است. پیغمبر (ص) در معراج و اسراء،دو حرکت انجام می دهد:معراج یعنی حرکت ارتفاعی،نقش انسان سازی و تکامل وجودی انسان است.نقش وجودی انسان و تکامل وجودی وی را نشان می دهد. در اِسراء،نقش تاریخی از آدم تا به ابراهیم و...تا آ ا مان... انسان در معراج تا خدا می رود و نه تا خدا؛چون وحدت وجود و شرک به وجود می آید. دعوت ی:از بندگی یکدیگر به بندگی خدا(بُعد وجودی)از جور ادیان به عدل (بُعد اجتماعی)و از حضیض خاک تا بلندای آسمان(بُعد فکری). ...پایان...

حج آگاهانه (1):

درخواست حذف این مطلب
یک) سخن از انحطاط و دگرگونی طبیعی یک مذهب نیست؛بلکه آنچه در روی داده است،وارونگی است و آنچنان دقیق که نمی تواند تصادفی باشد،یا زادهء عوامل ناخودآگاه طبیعی،بلکه بسیار آگاهانه و پخته و کامل...وجالب این است که در اینجا نیز تشیع،اختصاصا چنین سرنوشتی را دارد و پیداست که دو سرشت مشابه،دو سرنوشت مشابه را نیز داشته باشد و به تعبیر درست تر،همچنانکه تشیع،مترقی ترین تجلی رس است،در این وارونه سازی،طبیعی است که به صورت منحط ترین جلوه های فعلی آن گردد. اگر ت نباشد،اگر ی نباشد،اگر هدف نباشد،اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گرد خانهء خدا،با چرخیدن بر گرد خانهء بت،مساوی است. دو) مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی که آگاهی، ،حرکت و عزّت پیروان خویش را تضمین می کند و بیش از همه،قدرت و مسئولیت اجتماعی ایجاد می کند عبارتند از:توحید و جهاد و حج. سه) اما عملا اگر سخنی هست،تنها مباحثی ذهنی و دور از زندگی مردم و بیشتر،اثبات وجود خدا و نه توحید و عملا توحید یعنی هیچ.و بیشتر،به فرمان دشمن و دست کم به سود او!و جهاد،کلمه ای فراموش شده که به تاریخ س شده است و امر به معروف و نهی از منکر که فلسفهء جهاد است،چماق تکفیری،نه بر سر دشمن،که بر سر دوست! و حج،زشت ترین و بی منطق ترین عملی که در میان مسلمانان هر سال تکرار می شود. چهار) و مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی خاص تشیّع،که ی انسانی،روح خواهی و مسئولیت انقل را به مسلمانان،علی وار الهام می دهد،عبارتند از: ت و عاشورا و انتظار. پنج) و می بینیم که اولی شده است ابزار توسل در برابر تکلیف،دومی مکتب مصیبت!و سومی،فلسفهء تسلیم و توجیه ستم و جبر فساد،و محکومیت قبلی هر گامی در راه اصلاح و هر قیامی در راه عد ! شش) آیا یک روشنفکر می تواند به این بهانه که در برابر سرنوشت و تشیع،این علمای اند که مسئولیت دارند،از خودش سلب مسئولیت کند و به انتظاری بی ثمر،قرن های دیگر بنشیند و تنها با نق زدن های روشنفکرانه،ابراز وجود کند؟اگر - به ویژه در تلقی شیعی آن - یک رس است،نه یک رشتهء تخصصی در فلسفه یا علم،پس مردمند که مخاطب مستقیم آن اند و بس.روشنفکر آگاه است که در قبال آن،مستقیما مسئول است. هفت) در میان ما،پیغمبر(ص) از همهء شخصیت های مذهبی مان مجهول تر است.نمونه اش 28 صفر که روز وفات پیغمبر(ص)است و شهادت حسن(ع)؛ولی ندیده ایم که در مراسم عزاداری ، ی از پیغمبر هم یادی کند! بی قرآن و بی پیغمبر هم که واقعا هم پختنش شا ار است و به خورد مردم دادنش اعجاز! هشت) علت تأکید بر زیارت پیغمیر(ص) بعد از حج این است که در حج،توحید را می آموزی و ایراهیم(ع) را می شناسی و در مدینه، را می آموزی و پیغمبر(ص) را می شناسی.وگرنه پیغمبر بی نیاز تر از آن است که به زیارت چشم داشته باشد و او نیز منطقی تر و جدّی تر از آن است که به آنچه در زندگی،بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر،در آ ت پاداش دهد و عملی که نه برای خلق،خدمتی باشد و نه برای خود،اصلاحی،ثواب داشته باشد. ادامه دارد...

حج آگاهانه (2):

درخواست حذف این مطلب
نه) مناسک حج،نه فقط رسالهء فقهی در آداب و اعمال حج است و نه فقط رسالهء فکری در فلسفهء این آداب و تفسیر و تحلیل این اعمال،بلکه این آداب و اعمال در حج،نام ویژه اش مناسک است و این نامی است که ،خود بدان داده است و نشان می دهد که تعبیر من از حج – که می گویم مجموعه ای است از حرکات،حرکات دارای نظم وابسته به زمان و در جمع – با این تسمیه سازگار است. ده) اگر یک هزارم تعصب و تکیه وسواسی که در فرم انجام حج اِعمال می شود،در فهم معنی و محتوای آن به عمل می آمد،حج می توانست هرسال،دورهء درسی باشد که صدها هزار ء آزاد و مشتاق را با روح حج و رس ،آشنا کند. یازده) حج یک حکم متشابه است.همچون آیهء متشابه!و غنی ترین و اساسی ترین معانی،در همین ظروف متشابهات پنهان است که در هر عصری و با هر کشفی،بطنی ازبطون بیشمار آن گشوده می شود و در دل این متشابهات است که آنچه را باید شه های غوّاص قرن های آینده صید کنند،از چشم های کم سو و شه های لغزان امروز و دیروز،پنهان کرده اند. دوازده) در چشم من،احکام نیز همچون آیات،به محکم و متشابه تقسیم می شوند.جهاد یک حکم محکم است و حج،یک حکم متشابه! سیزده) در یک کلمه،حج شبیه آفرینش است و در همان حال،شبیه تاریخ و در همان حال،شبیه توحید و در همان حال،شبیه مکتب و در همان حال،شبیه امت(به معنای جامعهء نمونهء اعتقادی)و بالا ه،حج نمایشی رمزی است از آفرینش انسان و نیز از مکتب ... چهارده) حج یعنی هجرت از خانهء خویش به خانهء خدا.ای فرزند آدم و خلیفهء خدا!تاریخ،زندگی،نظام ضد انسانی اجتماع،تو را مسخ کرده است.روح خدا را بجوی و بازگرد.از خانهء خویش به سوی خدا حج کن! پانزده) همهء اینها که سالهاست انسان بودن خود را از یاد برده بودند و جن زدهء زور شده بودند و یا زور یا میز یا نام یا خاک یا خون...و موجودی شان را وجودشان می دیدند و درجه هایشان و لقب هایشان را خودشان می یافتند،اکنون همه خودشان شده اند،خودِ انسانی شان،همه یک نفر،انسان و دیگر هیچ،همه یک صفت:حاج!قصد کننده.و همین! شانزده) در میقات،یعنی اینکه:اینک من،ای خدا،نه دیگر بندهء نمرود،بندهء طاغوت،که در هیأت ابراهیم(ع)،نه دیگر در جامهء گرگ زور،روباه فریب،موش سکه پرست و نه میش ذلت و تسلیم،که در هیأت انسان،در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم. هفده) کعبه،آن سنگ نشانی است که ره گم نشود،این تنها یک علامت بود،یک فلش،فقط به تو،جهت را می نمود،تو حج کرده ای،آهنگ کرده ای،آهنگ مطلق،حرکت به سوی ابدیت،حرکت ابدی،رو به او،نه تا کعبه،کعبه آ راه نیست،آغاز راه است! ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (3):

درخواست حذف این مطلب
هجده) رهبانیتِ تو در صومعه نیست،در جامعه است.در صحنه است،که در ایثار،در اخلاص،در نفی خویش،در تحمل اسارت ها،محرومیت ها،شکنجه ها و درد ها و استقبال خطر ها و در صحنهء درگیری ها و به خاطر خلق است که به خدا می رسی،که:هر مذهبی رهبانیتی دارد و رهبانیت مذهب من،جهاد است.( اکرم (ص)) نوزده) تنها این جاست که می توانی کلی را به چشم ببینی.در بیرون کعبه،فرد واقعیت دارد،جزئی،عینی است،کلی،یک مفهوم ذهنی است،انسان یک معنی،یک ایده،یک مفهوم عقلی و ذهنی و منطقی است،در عالم خارج فقط انسانها هستند،که هر که هست حسن است یا حسین،زن است یا مرد،شرقی است یا غربی،و این جا،واقعیت ها همه محو شده اند،مفهوم کلی،حقیقت عقلی،یا ذهنی،واقعیت عینی خارجی یافته است.اکنون بر گِرد کعبه،فقط انسان است که طواف می کند،مردم و دگر هیچ! بیست) در اینجا به تو می آموزند که تنها در نفی خویش،به اثبات می رسی،در خود را ذره ذره،اندک اندک،به دیگران ایثار ،به امت فدا است که ذره ذره،اندک اندک،به خود می رسی،خود را کشف می کنی،به آن خود راستین ات پی می بری،چنانکه در خود را ناگهانی،انقل ،به مرگ سپردن،در مرگ سرخ فنا شدن است که به شهادت می رسی،شهید می شوی و شهادت یعنی حضور،یعنی حیات و شهید یعنی همیشه حیّ و حاضر و ناظر بر وجود زندهء جاوید! بیست و یک) سبیل الله یعنی سبیل الناس.هردو یکی است.از فردیت به سوی الله،سبیلی نیست.اگر می گوئی که پس عبادت های فرادی چرا؟برای آنکه خود را بسازی،بپروری،تا به آستانهء ایثار برسی،تا شایستگی از خود گذشتن برای جمع بی ،تا انسان شوی،که فرد،فانی است،انسان باقی است،انسان خلیفهء خدا در طبیعت است،و تا خدا خداست،خلیفه اش هم هست،آیه اش هست،و تو در خود را این جاوید میراندن،زنده می شوی،جاودان می مانی.که قطرهء جدا از دریا،شبنم است،تنها در شب است،عمرش یک شب است، ن است،با نخستین لبخند نور،محو می شود.به رود پیوند تا جاودان شوی،تا جریان ی ،تا به دریا رسی. بیست و دو) و سنت این بود که چون دستت،به بیعت،در دست ی قرار می گرفت،از بیعت های پیشین آزاد می شد.و اکنون در لحظهء بزرگ انتخاب!انتخاب راه،هدف و سرنوشت خویش،در آغاز حرکت،در آستانهء ترک خویش و غرق در دیگران،پیوستن به مردم،هماهنگ شدن با جمع،باید با خدا بیعت کنی.خدا دست راست خویش را پیش تو آورده است،دست راستت را پیش آر،در بیعت او قرار گیر،با او هم پیمان شو،همهء پیمانها و پیوندهای پیشینت را بگسل،باطل کن،دستت را از بیعت با زور،زر،تزویر،از پیمان با خداوندان زمین،رؤسای قبایل،اشراف قریش،صاحبان بیوت!همه رها کن،آزاد شو!به جمع بپیوند؛اما نه به سیاست،که به عشق! بیست و سه) شگفتا!اسماعیل و ابراهیم،دست اندر کار بنیاد کعبه.اسماعیل و ابراهیم!این از آتش گذشته و او از قربانگاه!و اینک هر دو مأمور خداوند،مسئول خلق،معمار کهن ترین معبد توحید در زمین،نخستین خانهء مردم و در تاریخ،خانهء آزاد، ،کعبهء عشق،پرستش،حرم!رمزی از سرا ء ستر و و ملکوت! ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (4):

درخواست حذف این مطلب
بیست و چهار) ابراهیم وار زندگی کن،و در عصر خویش،معمار کعبهء ایمان باش،قوم خویش را از مرداب زندگی راکد و حیات مرده و آرام خواب و ذلت جور و ظلمت جهل،به حرکت آر،جهت بخش،به حج خوان،به طواف آر. بیست و پنج) طواف،انسان است،خودباختهء حقیقت؛و سعی،بشر است،خودساختهء واقعیت؛طواف،انسان متعال؛و سعی،انسان مقتدر. بیست و شش) و حج،جمع ضدین!حل تضادی که بشریت را در طول تاریخ گرفتار کرده است:ماتریالیسم یا ایده آلیسم؟عقل یا اشراق؟دنیا یا آ ت؟برخورداری یا زهد؟مائده های زمینی یا مائده های آسمانی؟مادیت یا معنویت؟اراده یا مشیّت؟و بالا ه،تکیه بر خدا یا بر خویش؟و خدای ابراهیم(ع) به تو می آموزد که:هردو!آموزشی نه با فلسفه،با عرفان،با علم،با کلمات،که با نمونه:یک انسان. بیست و هفت) آهنگ کعبه ،حج نیست،قبلهء حج،کعبه نیست،در آغاز،چنین می پنداشتی،این خطاست،اکنون بیاموز که حج،به کعبه رفتن نیست،از کعبه رفتن است.....اکنون،تو،ای که در بلند ترین قلهء بندگی،به رسیده ای و در کمال بی خودی،به خود،شایستگی آن را یافته ای که بگویندت:از کعبه بگذر!تا کعبه،کعبه قبله بود تا جهت را گم نکنی،تا قبله های دیگر نفریبندت،در کعبه،قبله جای دیگر است،آهنگ آن جا کن،آهنگ سفری بزرگ،بزرگتر از سفر کعبه:حج اکبر! بیست و هشت) همه جا سخن از حرکت است،حرکت ذاتی(گشتن) و حرکت انتقالی (بازگشتن)!و همه جا سخن از الیه است؛ نه فیه ! [انا لله و انا الیه راجعون] و این است که در منی رهایت می کند و این است که در بازگشت از عرفات،به کعبه نمی رسی!تا پشت دیوار مکه می آیی،که قرب هست و نیل نیست!پس حج،از کعبه تا عرفات رفتن است و از عرفات،به سوی کعبه تا منی بازگشتن! بیست و نه) عرفات،سخن از شناخت است:علم؛مشعر،سخن از شعور است:فهم؛و منی،سخن از عشق است:ایمان!؛از کعبه ناگهان در عرفات: (انّا لله)؛و از عرفات،به سوی کعبه،منزل به منزل،در بازگشت: (انّا الیه راجعون)!پس عرفات،آغاز است،آغاز آفرینش ما در این جهان! سی) عصیان یعنی که اراده ای در برابر ارادهء خداوند!یعنی که ،در برابر جبر طبیعت،یعنی که انتخاب،پس مسئولیت،خودآگاهی و در نتیجه تبدیل باغِ سیری و سیر و بیدردی به زمینِ نیازمندی،عطش و رنج:هبوط! سی و یک) همه می پندارند که اول باید شعور باشد،تا بتواند به شناخت برسد،بشناسد!اما آفرینندهء شناخت و شعور،برع ،می گوید:از برخورد،برخورد دو جنس متضاد،تصادم دو شه،پیوند و پیدایش نخستین تصادم و تفاهم،پایان زندگی فردی و آغاز نخستین اجتماع،خانواده،پیدایش عشق خودآگاه و به هر حال،یکی شدن دو انسان،شناخت پدید آمد و با آن،انسان در زمین،و سپس،سیر تکاملی شناخت،به شعور پیوست و علم،قدرت فهم را افزود و آگاهی،خودآگاهی زاد!عینیت،مایه و پایهء ذهنیت است و در رابطهء ذهن با عالم خارج و در اتصال با واقعیت،عقل رشد می کند و ادراک نیرو می گیرد و قدرتهای معنوی آدمی می شکفد. ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (5):

درخواست حذف این مطلب
سی و دو) بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد،نه در آنچه بدان می نگری! سی و سه) ...سپس جاری شوید از همان جا که خلق جاری است.(بقره199)این قید به خاطر آن است که در جاهلیت بزرگان و اشراف در مسیری اختصاصی،کنار از بستر رودی که تودهء مردم در آن به سوی مشعر جاری بودند،حرکت می د. سی و چهار) در عرفات،شناخت،جمع بود و در مشعر،شعور،مفرد!یعنی که واقعیت ها گوناگون است و بسیار،اما حقیقت،یکی است و راه یکی!راه مردم،که به سوی خدا می رود! سی و پنج) قید هائی مانند خدمت یا خیانت و ...در شعور مطرح است،نیروئی که علم را به استخدام در می آورد،جهت می بخشد،فجور می آفریند یا تقوی،صلح یا جنگ،عد یا ظلم... سی و شش) عرفات،مرحلهء آگاهی است،شناخت یک رابطهء عینی است.رابطهء ذهن با واقعیت خارج(جهان،برون ذات)چشم می خواهد و روشنائی؛اما شعور،مرحلهء خودآگاهی است،قدرت فهم است و این یک مسئلهء ذهنی،درون ذات. سی و هفت) شگفتا!شعوری زادهء شناخت و زایندهء عشق،همسایهء دیوار به دیوار علم و ایمان:میانهء عرفات و منی!پس از عرفات و پیش از منی. سی و هشت) دستورها دقیق،اجتناب نا پذیر و دو دو تا چهار تا است،حوصلهء تحمل توجیه و تأویل های صوفیانه و فیلسوفانه و زاهدانه را ندارد،کار دعا و توسل و شفاعت و ناله و استغاثه و نذر و نیاز و رشوهء مذهبی و کلاه شرعی و خدعهء فقهی و گشادبازی های ولایتی و خیال پردازی های فیلسوفانه و لاابالیگری های صوفیانه نیست،اطاعت محض است و عمل و اثر.مو به مو باید اجرا کنی.اطاعت،اینجا،بی چون و چرا است،هیچ راه گریزی نیست،هیچ چیزی جای آن را نمی گیرد،تقصیر تو را،در اینجا،هیچ بر تو نمی بخشد،نمی تواند ببخشد...فراموش نکنی،در این کوهستان ها هیچ کاره ای نیست.ابراهیم (ع)و محمد(ص) اگر یک گلوله بر خطا زدند،یکی کمتر زدند،مسئولند،حج نکرده اند.اگر اشتباه کنی،باید جریمه بدهی،راه دیگری وجود ندارد،بافندگان کلاه شرعی،سرشان در اینجا بی کلاه است. سی و نه) و تو؟زندانی چهار جبر،چهار زندان بزرگ!طبیعت و تاریخ و جامعه و خودت!رهائی از سه زندان اول،با علم،میسر است.اما علم از گشودن این چهارمین زندان،عاجز است،که آن سه زندان در بیرون از تو بود و این چهارمین،در درون تو است،در خود عالم بودن تو است! چهل) سرنوشت تو،متنی است که اگر ندانی،دست های نویسندگان می نویسند،اگر بدانی،خود می توانی نوشت. ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (6):

درخواست حذف این مطلب
چهل و یک) آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند،آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا پیام را بشنوی،تا حقیقت را اعتراف کنی،آنچه تو را به فرار می خواند،آنچه تو را به توجیه و تأویل های مصلحت جویانه می کشاند،و عشق به او،کور و کرت می کند؛ابراهیمی ای و ضعف اسماعیلی ات،تو را بازیچهء ابلیس می سازد.در قلهء بلند شرفی و سراپا فضیلت،در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش،از بلند فرود می آیی،برای از دست ندادنش،همهء دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی؛او اسماعیل توست،اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد،یا یک شیء،یا یک ح ،یک وضع،و حتی،یک نقطهء ضعف! چهل و دو) ابراهیم،باز هم یک انسان می ماند.و نه انسان ذهنی ساخت فیلسوف ها و شاعر ها و عارف ها،انسانی عینی،واقعی.با همهء عواطف طبیعی بشری،انسانی ساخت خدا! چهل و سه) امر ارشادی،امری است که اگر شارع هم نمی گفت،باز به حکم عقل لازم بود و به عبارت دیگر،امر ارشادی امری است که شارع به وسیلهء آن،انسان را به حکم عقل متوجه می سازد. چهل و چهار) وقتی حقیقت در کنار زندگی قرار میگیرد،خیلی ها حق طلبند؛بی درد سر؛اما وقتی حق در برابر زندگی قرار می گیرد و حق پرستی اسباب زحمت می شود،آ ین فریب انسانی که هم آگاه است و هم مسئول،توجیه است.یافتن راهی که بتواند نگه دارد و بماند،اما وجدانش را هم به گونه ای تخدیر کند... چهل و پنج) این مناسک،رسالهء عملیه نیست؛رسالهء فکریه است...در آ ین سفر،با خود شیدم که چرا آنچه را کارگردان حج،خود معین نکرده است،من معین کنم؟اگر می بایست تعیین می شد،تعیین کرده بود،آیا اینکه این سه را تعیین نکرده است،خود یک نوع تعیین نیست؟یعنی در هر بتی،دو تای دیگر نیز نهفته است و در هر رمی،رمی آن دو بت دیگر را نیز نیت کن! چهل و شش) آنچه باید ذبح می کردی،اسماعیل نبود،بند اسماعیل بود،دست آویز ابلیس،اسماعیل،خود محبوب خداست،عطیهء خداست،او را خدا خود به تو بخشید و اکنون خدا بود که فدیه اش را خود پرداخت! چهل و هفت) بیش از یک میلیون مسلمان سراسر جهان،نباید حج را به پایان برند و بی آنکه به هم بین ند و با هم بر روی زمین پراکنده شوند و در لاک زندگی فردی و قومی خویش خزند. چهل و هشت) زاهد نیز خودپرستی است چون مادّی.مادی تکنیک را وسیله می کند و زاهد،مذهب را،مادی علم را ابزار لذت خویش می کند و زاهد،خدا را و هر دو یک نوع بهشت را می طلبند:او در این دنیا و این در دنیای دیگر! ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (7):

درخواست حذف این مطلب
چهل و نه) اما ابراهیم(ع) و محمد(ص)به ما آموخته است که الله از چنین مقدس خودپرست بیزار است،اگر یک روز، ی از کار خلق غافل ماند و روز را به سر آرد و به سرنوشت جامعه اش نین د و در راه اصلاح آن نکوشد،نه تنها گن ار است،که حتی مسلمان هم نیست![من اصبح و لم یهتمّ بأمور المسلمین،فلیس بمسلم] پنجاه) تصوف،بی آنکه بر عرفات و مشعر بگذرد،از منی آغاز می کند و در منی می ماند؛و فلسفه تا مشعر می آید و به منی نمی رسد؛و تمدن،بی مشعر و منی در عرفات ن است و از عرفات آغاز می کند و بر مشعر می گذرد،گذری مسئول و مهاجم،و آنگاه،به منی می رسد،مرحلهء ایده آل و عشق!و در منی!سرزمین عشق،عجبا که در آن،هم خدا و هم ابلیس! پنجاه و یک) بندگانی که رس انسان را از آدم تا آ ا مان بر دوش دارند،و دامنهء جنگ برای را تا اعماق فطرت خویش گسترش داده اند! و صحنهء جهاد را از بدر تا منی کشانده اند،بندگانی که معنی را تا چنین اوجی می فهمند!آزاد شدن نه تنها از فرعون،که از اسماعیل نیز!نه تنها از دشمن،که از خویش هم! پنجاه و دو) پیروزی،تو را به آسودگی نکشاند.زمام منی را که به دست گرفتی،سلاح را از دست مگذار،که ابلیس را اگر از در برانی،از پنجره باز می گردد،در بیرون بکوبی،در درون سر بر می دارد،در جنگ ناتوان کنی،در صلح توان می یابد،در منی نابودش کنی،در من نابودت می کند... پنجاه و سه) وسواس هزار نقاب دارد،در جامهء سیاه کفر ش کنی،ردای سبز دین بر تن می کند،در چهرهء شرک رسوایش کنی،نقاب توحید بر چهره می زند،بتخانه را بر سرش ویران کنی،در محراب،خانه می کند.در بدر خونش را بریزی،در کربلا انتقام می گیرد،در خندق مدینه شمشیر بخورد،در مسجد کوفه پاسخ می گوید،در احد،بت هبل را از دستش بگیری،در صفّین،قرآنِ الله را بر سر دست می گیرد...ابلیس،دشمن هفت رنگ است و هفتاد دام!دیروز،زندگی اسماعیل را بهانهء فریب تو کرده بود؛امروز،ذبح اسماعیل را می تواند مایهء غرور تو کند! پنجاه و چهار) مبادا سرنوشت همهء نهضتها،سرانجام شوم همهء انقلابها تکرار شود،که سرنوشت نیز در تاریخ پیش نیاید و پس از فتح مکه،تسلیم شدن ابوسفیان را آوردن وی نپنداری!و پس از پیروزی رس در بیست و سه سال جهاد و سقوط شرک در جبههء خارج و ش تن اشرافیت در چهرهء بت و غلبه بر جاهلیت در وجود قریش،باید سه پایگاه زر و زور و تزویر،که در بدر و احد و فتح[مکه] به زانو در آمد،طی یک دوران دویست و اند سالهء ت،با استمرار جهاد،با ادامهء رمی جمرات پس از سقوط پایگاه عقبه،ریشه کن شود تا شرک،جامهء توحید نپوشد،خناس که در آن سوی خندق ش ت خورده است،به این سوی خندق نخزد و جاهلیت،وارث نشود،که اگر در سقیفه،جشن،جشن پیروزی گرفتی،جلاد در نقاب خلافت رسول الله(ص)،هرچه را در عرفات و مشعر و منی به دست آورده ای،در کربلا به خون می کشد و بر آب فرات می دهد! پنجاه و پنج) فکر میکنم اعلام خطر به شخص پیغمبر که به خدا پناه بر،و نشان دادن شر هائی که در کمین اوست،و بخصوص قرار دادن دو سورهء فلق و ناس،که در سالهای اول بعثت نازل شده،در آ ِ قرآن،اشاره ای است به آنچه پس از او،در امّتش پدید آمد و اشرافیت و شرک و سنت های جاهلی،در سیمای ،دوباره احیاء شد! ادامه دارد...

خودسازی مسئولانه (1):

درخواست حذف این مطلب
عبادت،جوهری است که ریشهء آن ربوبیت است. تا وقتی که از پوستهء جامد،موروثی و بی مسئولیتش خارج نشود،دشمنی هم ندارد.اما اگر خارج شود،دشمنی ها با آن شروع خواهد شد. امت وسط از نظر مرحوم علی شریعتی یعنی گروهی که در وسط معرکهء زمان مطرحند؛نه امتی که از نظر هندسی و مکانیکی در وسط باشند؛بلکه امتی که تأثیر گذار در حوادث و جریانات اطراف خویش است. پیشنهاد مرحوم اقبال لاهوری:تجدید ساختمان طرز فکر مذهبی و تفسیری معنوی از جهان آفرینش. پنج) انسانهای نمونه در یک دین،با زندگی،وجود و بودن خودشان،ایدئولوژی آن دین را نشان می دهند.مصداق بارز آنها در ،ائمهء اطهار(ع) و اصحاب خاص (ص).اینگونه اسوه ها علاوه بر یک موفقیت بزرگ انسانی،الگوی یک مسئولیت بزرگ اجتماعی را هم در زمان ما بر عهده دارند. عدم ذهنیت گرائی صرف و دور شدن از واقعیات جامعه.انگیزش انسانی از درون مردم به جای فرهنگ صرف. امپریالیسم جهانی به عنوان دشمن و ایدئولوژی های دیگر به عنوان رقیبی که ممکن است ابتکار عمل را در جلب جوانان به دست گیرند. زدودن غبار تأثیر مکاتب بیگانه ای مانند فلسفه،عرفان،رهبانیت،تصوف،بینش علمی و ... از چهرهء واقعی. ما به معجزهء بلوغ ی نباید به عنوان عاملی تکیه کنیم که مسئولیت را از ما سلب می کند؛بلکه باید آن را به عنوان عامل و انگیزهء توفیقی در مسیر تلاش و دلهره هایمان به حساب آوریم. موضوع بازگشت حرّ ابن یزید ریاحی،اصولا یک تغییر جهت بود و نه اینکه مثلا علم جدیدی مانند فقه و غیره دریافت کرده باشد... سه جریان اساسی نجات دهندهء یک جامعه:عشق و عرفان – - عد خواهی. موگشا یعنی انسان از گردونهء تناسخ. یعنی رها شدن از یک بند،اما فلاح،در بر دارندهء یک تکاملی وجودی است،یک نوع رشد و شکوفائی. پیشرفت یعنی توسعه در قدرت،اما تکامل یعنی توسعه در وجود و جوهر. وابستگی عرفانی بزرگترین پیوند و عاملی است که به یک جوان،تعالی وجودی و درونی و یک زیبائی روحی می دهد تا از آسیب پذیری وی در مقابل ایدئولوژی های دیگر جلوگیری کند. به نظر داروین،پدید آمدن حس عرفانی،فصل جداکنندهء انسان از حیوان ماقبلش یعنی انسان میمون نما بوده است. ادامه دارد...

خودسازی مسئولانه (2):

درخواست حذف این مطلب
عرفان یک حس همگانی است؛اما چون در شرق،فرهنگ و تمدن زودتر از غرب آغاز شده،عرفان یک قیافهء شرقی پیدا کرده است. مقصود از عرفان در معنای کلی اش،احساس دغدغهء درونی بشری در این جهان طبیعی است.عرفان تجلی فطرت انسان است برای رفتن به غیب،کشف و شناخت غیب. اساسا عامل حرکت و تکامل انسان،غیب جوئی اوست. انسانهائی که تکامل معنوی شان بیشتر است،نیازهای آنها متعالی تر و مواهب مادی برایشان کوچکتر است و عجز طبیعت از سیر آنها بیشتر. اگر خدا را برداریم،هر کاری مجاز است. عرفان و مذهب تبدیل شدند به افات و توجیهاتی به نفع طبقهء حاکم و علیه مردم و رشد انسان و فطرت آزاد انسانی. انسان ماشینی هیچ فرصت و مجالی برای رشد معنوی و انسانیتش ندارد. نقطه ضعف مذاهب موجود رسمی این است که واقعا انسان را از انسان بودن خارج و به صورت یک بندهء گدای ملتمس در می آورد و از ارادهء خویش بیگانه می کند. نقطه ضعف سوسیالیسم این است که انسان را به ماده گرائی و ت پرستی و اص رئیس ت در آورده اند. اگزیستانسیالیسم هم ضعفش این است که هرچند به اص وجودی و او تکیه می کند،ولی چون خداوند و مسائل اجتماعی را نفی می کند،انسان را در هوا معلق می سازد و ملاک انتخاب را از او می گیرد. ایجاد شک سازنده در میان مردم،خدمتی است هزار مرتبه بزرگتر از ایجاد یقین،زیرا یقین تلقینی،ماده ای مخدر است...ایمان بعد از کفر،ارزش دارد. چگونه ممکن است که انسان از یک طرف رشد معنوی پیدا کند و از طرف دیگر در برابر یک امر معنوی دیگر(یعنی مسئولیت در قبال سرنوشت همنوعان) بی تفاوت باشد؟ اگر سه بعد عرفان،برابری، همزمان وجود داشته باشند،جنبه های منفی شان دیگر نمی تواند وجود داشته باشد. در رابطه با حرمت ربا ، تکیه اش بر مسائل اجتماعی و رابطهء من با جامعه ای است که در آن زندگی می کنم و نشان می دهد که به این امر،حساسیت ویژه دارد. دردهای مولی علی(ع)، نه به خاطر موضوع فدک و امثال آن،بلکه به خاطر عشق عرفانی و غیبی اوست... ادامه دارد...

بازگشت به خویشتن (8):

درخواست حذف این مطلب
علمای عامی و فاقد بینش،دریای بیکرانهء علم اند،اما با یک بند انگشت عمق. در زمینهء فلسفه و علم،حقیقت یک حرف مطرح است و آن را بالذّات تلقی می کنند و با معیارهای علمی و منطقی و تجربی می سنجند:حق است،باطل است،باارزش است،بی ارزش است...اما در جامعه و سیاست،جغرافیای آن حرف را نیز باید مستقیما در قضاوت دخ داد. غفلت ما از آنچه که من جغرافیای حرف می نامم،میدان جامعه را برای استعمار حیله گر و خبرهء غرب،چنان خالی و بی مانع گذاشته است که او همیشه با طرح آنچه از نظر فلسفی،علمی یا ادبی قابل دفاع بود،بتواند از طرح آنچه باید مطرح شود،مانع گردد. ناسیونالیسم همیشه یک حرکت مترقی ضد امپریالیسم و م ع حیات و عزت ملت ها بوده است.اما همین مکتب مقدس حیات بخش در اوائل قرن بیستم در جوامع ی ب ا شد تا امپراطوری عثمانی که به عنوان قدرت مهاجم مسلمانان جهان،عنان اروپای شرقی را به دست گرفته بود و به سوی غرب پیش می رفت و اروپا را در تنگنای سختی گرفته بود،از درون خویش قطعه قطعه گردد.آنچه به دست آمد،غرور ملی بود و خط لاتین و تعطیلی یکشنبه به جای و یک عدد پدر خوانده به نام مصطفی کمال که اصلا ترک نبود! هرچند که نژاد یهود در موضوع قتل عیسی(ع)بی گناه است،اما مطرح این موضوع،درست در زمانی که یهودیان صهیونیست،دست به فلسطین زده اند،معنای دیگری دارد. در یک جامعهء عقب مانده که در آن سنت های ارتجاعی و سیستم منحط اقتصادی و روابط اجتماعی جاهلی بر جامعه حاکم و قدرتها بر آراء مردم مسلطند و توده فاقد شعور و رشد اجتماعی است،شعار دموکراسی یا آرای همهء مردم،فریبی است تا دشمنان مردم در پناه آن بتوانند مسیر نهضت مردم را منحرف نمایند... محمد عبده:اروپامذهب را رها کرد و پیش رفت و ما رها کردیم و پس فتیم. مفاهیم اجتماعی همگی نسبی اند و در هر جوّ اجتماعی و زمانی خاص،معنای خاصی دارند.زن اروپائی پس از چندین نسل رشد اجتماعی و فرهنگی آزاد شده است. ش را به وسیلهء آگاهی و فرهنگ به دست آورده و هیچ شباهتی با زنی که قیچی آجان،آزادزنش کرده ندارد. در آنجا زن یعنی انتخاب و شه و زندگی و دوست داشتن. زن در اینجا یعنی رها شدن او از لباس و آرایش سنتی و بنده شدن او در بازار فروش کالاهای مصرفی که اصولا ربطی به شعور و فرهنگ و روح و بینش و تغییر شایستگی وی ندارد.او هنوز ارزش خود را در مبلغ مهریه اش می بیند. «مسئولیت روشنفکر در جامعهء کنونی ما» و نه صرفا «مسئولیت روشنفکر». مسائل و اجتماعی،نسبی اند و در هر زمان و مکانی ممکن است معنا نداشته باشند....آنچه در فرهنگ اروپا می گذرد،زادهء طبیعی شرایط اجتماعی آنجاست... به معنای احساس وابستگی فرد به یک گروه یا جامعه و مسئولیت و خودآگاهی و شرکت در ی آن جامعه:انتم ساسة العباد و ارکان البلاد...روشنفکر،متعصب خودآگاهی است که روح زمان و نیاز جامعه اش را حس می کند و ی فکری را داراست.وظیفه اش حرکت بخشیدن و جهت دادن به جامعه است و نه زعامت و حکومت. شخصیت فردی هر عبارت است از مجموعهء خصوصیات معنوی ای که تقدیر تاریخی و ساختمان اجتماعی او در او پرورش داده است و احتمالا به میزان خودآگاهی و قدرت اختیاری که داشته است،در جهت دادن به آن دخ کرده است.روشنفکری که با فرهنگ خود بیگانه است،با خودش بیگانه است.از نظر روانشناسی،فرد وجود ندارد و بلکه افراد وجود دارند. فرهنگ باستانی ایران قبل از ،تنها در تاریخ وجود دارد و نه در جامعه؛شمشیر اجتماعی فرهنگی ،جریان فرهنگی منبعث از هخا ان را قطع کرد... من نه به علم آزاد معتقدم و نه به علم متعهد:اولی بی فایده و جدا ساختن آن از زندگی مردم و دومی مسخ علم است و جدا آن از واقعیتهای عینی.باید هدفهای علمی و مصالح حیاتی خویش را پس از بررسی های آزاد و تحقیقات غیر متعهدانه علمی تشخیص دهیم و انتخاب کنیم. ادامه دارد...

بازگشت به خویشتن (9):

درخواست حذف این مطلب
یک) ایدئولوژی حقیقی یک تکنیک است؛نه علم است و نه فلسفه و اخلاق و نه تنها عمل.در تکنیک،هدف و نتیجهء غائی،مقدم بر تکنیک است و آن را انسان معین می کند و در علم،برع ،هدف و نتیجه،مؤخّر است و آنرا خود علم مشخص می کند.
دو) تکنیک عبارت است از تحمیل خواست انسانی بر قوانین طبیعی و به تعبیر دیگر،استخدام علم به وسیلهء ارادهء آگاه. سه) تنها منافع مشترک اقتصادی و اجتماعی،نمی تواند ضامن تعهد یک روشنفکر باشد؛بلکه باید تعهد وی،با قید اخلاقی و انسانی باید لحاظ شود. چهار) روشنفکر باید تنها بر نظریات کلی علوم اجتماعی تکیه نکند و از انطباق واقعیات محسوس اجتماعی بر آنها بپرهیزد. پنج) آنوقتی می توانیم از تقلید اروپائی سر باز زنیم و به استقلال فکری و علمی برسیم که شیوهء کار اروپائی را بیاموزیم و کارش را درست و دقیق بشناسیم؛نه اینکه قضاوتها و اعتقاداتش را فقط واگو کنیم و بدان عمل نمائیم. شش) تنها راه منطقی و درست،آشنائی با مسائل و مکاتب علمی و ایدئولوژیک جدید در زمینه های تاریخ،جامعه و اقتصاد و سیاست است و سپس فراموش همهء آنها و کوشش در راه شناخت مستقیم و مستقل واقعیت تاریخی و جامعه و فرهنگ و مذهب و منش انسانی خویش با بینش و متد علمی و جامعه شناسی جدید و طرح راه حل ها و تعیین هدف ها بر اساس این برداشت ها. هفت) اعتقاد به دو اصل:یک)جبر علمی تاریخ و جامعه – دو) اختیار انسان.یک انسان آگاه و آفریننده،هرگز به نقض و خلق یک قانون علمی توانا نیست؛بلکه با جانشین قانونی به جای قانون دیگر و تسخیر نیروها و پدیده های عینی،چه در طبیعت و چه در جامعه و چه در فرد،جبر را به اختیار خود در می آورد و مسیر آن را به دلخواه تغییر می دهد.اعتقاد به جبر مطلق و مطلق،انسان را به ترتیب به فقدان مسئولیت و فقدان آگاهی علمی و فلسفه بافی می کشاند. هشت) مبارزه با استبداد و...هدف نهائی روشنفکر را تعیین نمی کند؛بلکه اینها فجایعی هستند که در مسیر راه وی پیش آمده اند.اقتصاد،اصل است و نه هدف. نه) اومانیسم یک واقعیت متعالی است؛لیکن طرح آن،پس از مرحلهء مبارزهء طبقاتی است،در غیر این صورت،چیزی جز فریب و جهل و پوششی برای کتمان تضادها نیست.ناسیونالیسم هم زمانی پدید می آید که ملتی مورد کتمان قرار گیرد. ده) در دوران مبارزهء ضد استعماری،طرح اختلافات طبقاتی،نتیجه ای جز نفاق و تفرقه ندارد؛اما بعد از پایان یافتن مبارزهء ضد استعماری،افرادی که قبلا مبارزه می د،از موضوع وحدت اجتماعی برای حفظ حیثیت اجتماعی خود،سوء استفاده می کنند.باید شعار برادری زمان مبارزه با استعمار،به شعار برابری در دوران بعد از مبارزه تبدیل شود... یازده) علت مطرح شدن جبر تاریخ در فلسفهء مار این بود که اگر تحقق یا عدم تحقق جامعهء بی طبقه به خواست قهرمانان موکول می شد،شک و یأس در انتظار کارگر می بود و با دیدن پیروزی دشمنان،ادعا می شد که ما نمی توانیم کاری .علت نفی مذهب هم جلوگیری از قرابت و همدلی بین طبقات بالا و پایین بود.نفی معاد هم برای جلوگیری از امید کارگر به عالم بعد از مرگ و در نتیجه،سستی در مبارزهء طبقاتی بود و... دوازده) تاریخ یک مسیر واحد پیوسته ای است که بر اساس قوانین جبری و به تعبیر قرآن:سنت های تغییر ناپذیر معین،مبدأ حرکت مشخصی دارد و در مسیر طبیعی خود از منزلهای معینی می گذرد و با خط مشی علمی و فراز و نشیب ها و پیچ و خم ها و کندی و تندی هایی به سوی هدف غائی و یا لااقل آنچه مسلم است،(یعنی جهت)،روان است. سیزده) با اعلام توحید و نفی شرک و اعتقاد به واحد بودن منشأ نژادی همهء انسانها به بر هم زدن نظام اشرافیت و نژادپرستی می رسد. چهارده) در تفسیر معنوی از جهان،انسان به علت وابستگی اش به طبیعت،باید با نظام و مسیر حرکت تکامل و هدف غائی آن، هماهنگ شود. پانزده) جنگ الله - در عالمِ هستی وجود ندارد؛بلکه در وجودِ انسان است که چنین درگیری ای وجود دارد. پایان

بازگشت به خویشتن (1):

درخواست حذف این مطلب
1) هر ی در این عصر بخواهد مرد موفقی باشد و عنصری باشد که در جامعه فهمیده شود و دارای طرز تفکری موفقیت آمیز باشد،باید در جامعه تعیین کند که برچسب فکری اش چیست.هرفردی باید صف اجتماعی خود را به عنوان مذهبی،روشنفکر،معتقد به فلان ایدئولوژی و...مشخص کند. 2) وقتی به جامعه نگریسته می شود،با توجه به وجود عواملی که طی چند قرن باعث انحطاط مردم شده و با فکر و آداب و روحیهء آنها به سختی پیوند یافته است،در وهلهء اول چنین نتیجه گیری می شود که قرنها باید بگذرد تا آنچه که در عمق شهء مردم جای گرفته و باعث جمود و رکود آنها گردیده است،به آگاهی،حرکت و درست شی تبدیل شود؛ولی واقعیت،خلاف آن را به ما نشان داده است. 3) در چنین جوامعی،ناگهان معجزهء شگفت انگیزی رخ داد که جامعه شناسان نتوانستند علتش را بیش بینی کنند.عاملی روحی به نام آگاهی مستقل گروهی که بر اساس تاریخشان،ناهنجاریهایشان،مشکلاتشان و تأثیر بر روی عاملهای انحطاط جامعه شان،ناگهان به آگاهی می رسند و این آگاهی،برقی در شهء جامعه شان ایجاد می کند و کوشش نبوغ ها،قهرمانها و تاریخ را متوجه خودش می کند، یعنی آگاهی همراه با عشق و ایمان. 4) علیرغم همهء عوامل ناهنجاری که در جامعه هست،ممکن است چنین معجزهء بزرگی رخ دهد و جناح های مترقی را که رو به باشیدن و متلاشی شدن می روند،به جامعه ای سعادتمند مبدل سازد. 5) ادعا میشد که غرب،نژاد کارفرما و شرق،نژاد عمله است.غربی مغز صنعتی دارد اما شرقی مغز احساسی و عاطفی متوسط و از شیدن و نتیجه گیری عاجز. 6) تکیهء من به یک رفورم شده و تجدید نظر شدهء آگاهانه و مبتنی بر یک نهضت رنسانس ی است...اتکای من به مذهب،طوری است که یک روشنفکر که احساس مذهبی هم ندارد میتواند با من بیاید و بر آن تکیه کند.منتهی من تکیه ام به عنوان یک ایمان و یک مسئولیت اجتماعی است ولی آن روشنفکر فقط به عنوان یک مسئولیت اجتماعی میتواند با من شریک باشد. 7) هر جامعه ای باید بر اساس تاریخ و فرهنگی که دارد،روشنفکر شود و با تکیه بر تاریخ و فرهنگ و زبان عموم،نقش روشنفکری و رس خودش را بازی کند. 8) برای منِ مذهبی و توی غیر مذهبی که هر دو در مسئولیت اجتماعی مان مشترک هستیم و به تفاهم رسیده ایم،مسئلهء بازگشت به خویش،تبدیل می شود به بازگشت به فرهنگ خویش. 9) غرب این تز را میخواهد به دنیا تحمیل کند که تنها تمدن،همان است که غرب آن را ساخته و به جهان عرضه کرده است و هر می خواهد متمدن باشد باید همین تمدنی را که ما می سازیم مصرف کند.بر این اساس می خواهند همهء تمدن های گذشته را نفی کنند.به همین جهت،همهء آدمها باید از خودشان تخلیه شوند. 10)هر انسانی دو تا وجود دارد:اولی وجودی است به عنوان یک موجود زنده که این نوع وجود در بین تمام موجودات زنده مشترک است.وجود دومی وجودی است که فرهنگ در طول تاریخ می سازد و می آفریند.وجودی حقیقی که به دست خود انسان ساخته می شود. 11)تا ملتی به سطح تولید معنوی و فکری و فرهنگی نرسد،نمی تواند به سطح تولید اقتصادی و صنعتی برسد و اگر هم برسد،باز در سطح یک نوع تحمیل غربی است. 12)برای آنکه نسلی به استقلال نرسد،باید پایه های اساس انسانی و فرهنگی اش را که به او شخصیت من انسانی حقیقی میدهد،ش ت. 13)در نظام استعمار فرهنگی این بحث وجود دارد که غربی نباید فرهنگ و تاریخ و شخصیت شرقی را نفی کند،چون او در چنین وقتی از خود دفاع می کند؛بلکه باید کاری کرد که شرقی ایمان بیاورد که منفی است و معتقد شود که نژاد دست دوم است و غربی نژاد دست اول.به همین دلیل است که مستشرقین،این همه به نسخه های خطی صوفیان ما اهمیت می دهند در صورتی که نسخه های خطی علمی ما در حال از بین رفتن هستند و ی به آنها اهمیت نمی دهد... ادامه دارد...